نمیشناسمت21 نوامبر 2010 @ 06:44
نمیدانم گنجشکها که شبیه هم هستند چگونه همدیگر را میشناسند
ونمیدانم چند نفر شبیه من هستند
که تو دیگر مرا نمیشناسی
گنجشکها رانمیدانم
ولی تو خودت را به نمیشناسمت زده ای
دیگر بی آرامشی درونی در من موج میزند . کمک
تهران – آبان 89
نظرات
متن
به سهم غریبت از عشق خو کن21 نوامبر 2010 @ 06:11
وقتی یک ملکوت
یک احساس خوب
وقتی تمام دار و ندار دلت
از آسمان هفتم سقوط می کند و
با سر به زمین می خورد و نمی میرد
به دنبال مرهم نگرد
با دست و پای شکسته روح مدارا کن…
از جوهر خون قصه و ترانه بنویس…
با گام های تا به تا برقص…
در بازوهای تکه تکه گم شو…
عادت کن به عصای دست ، نگاه های محتاط…
به چسب زخمِ لبخندهای ترک خورده…
و با همه… اینها
به سهم غریبت از عشق خو کن
پ.ن – من به دنیال آرامش هستم
تهران – آبان 89
نظرات
متن
عشق13 نوامبر 2010 @ 05:01
بعضي ها ميگويند
عشق گرم و شيرين است
مانند شكلات
اما من ميگويم
نع
گاهي اوقات اين عشق
انقدر تيز وبرنده ميشود
كه جاي زخم هايي را كه
بادرد تو ولذت اومخلوط
بود را جا ميگذارد و ميرود
اين درد سوزان است
مانند گل رزسرخ وقتي
باعشق مخلوط ميشود
مانند اهن داغي كه
بر روي چهارمين
انگشت دست چپت
با اسم او برق ميزند
مانند غذاهايي كه او
درست ميكرد
مانند خنده هايش
ومانند عشقش
نسبت به تو
ومانند عشقش
یک نظر
متن