زنی تنها در آستانه فصلی سرد30 اکتبر 2010 @ 05:21
آی زندگی چرا مجبورم می کنی ادامه بدم
آخه چرا من محکوم به زندگی کردن شدم
آخه تا کی باید زجر بکشم ؟ درد بکشم ؟ تحمل کنم ؟
من خستم به خدا خسته ام ……..
نمیخوام ادامه بدم به خدا سخته ……..
1 ساله که هر روز دعا می کنم صبح فردا رو نبینم
اما باز صبح یه روز دیگه با تمام دلتنگی ها و بدی هاش میاد
نمی دونم باید به کجا فرار کنم تا دیگه نباشم نبینم…
مگه من چه قدر تحمل دارم که هنوز به پایان نرسیدم
آخه 1سال ناله و زجه کردن بس نیست
من دیگه بریدم …. جرات خودکشی هم ندارم
دیگه بسه خدایا دیگه بسه به خدا بسه ….
تهران 30/10/ 2010
نظرات
متن
منو حالا نوازش کن26 اکتبر 2010 @ 05:08
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره …………………..
که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید …………………
به دنیای تو برگردم
هنوزم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش………………….
اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم………………..
می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم
کنارت اونقدر آروم…………………
که از مرگ هم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو میبندی………………
و این قصه تموم میشه
هزار بار این و گوش دادم اما سیر نمیشم . پر نمیشم . من و حالا نوازش کن
نظرات
متن
دوست ات دارم8 اکتبر 2010 @ 08:44
دوست ات دارم
با تمام واژه هايی كه در گلويم گير كرده اند
و تمام هجاهای غمگينی،كه به خاطر تو شعر می شوند.
دوست ات دارم با صدای بلند
دوست ات دارم با صدای آهسته
…دوست ات دارم
و خواستن تو جنينی است در من
كه نه سقط می شود،
نه به دنيا می آيد

نظرات
متن
ساده زیستن را دوست دارم7 اکتبر 2010 @ 06:18
ساده بگویم كه ساده زیستن را دوست دارم…دیروز قلم بر دیواره ی این صفحه عجیب روان به رقص در می امد و امروز از سنگینی ناگفته ها ملول از نوشتن.
سال هاست كه كوله بارحرف های نگفته را به دوش میكشم و حرف ها را در سرداب سردی به دار اویخته ام. و این است شادی من. و امروز بر حوضچه ی گذشته تكیه داده ام و به آن چه برمن گذشت چشم دوخته ام. چه گردابی, زندگی چرخش اجبار است.
از باید هایی كه جواب رویش ندارند در گریزم.از طغیان كردن و دویدن و به هیچ نرسیدن بیزارم. من محكوم نادانیهای عاشقانه ام. من اسیر دست ناپیدا بودن و ساختن و پوچ شدنم. از انسان های هزار رنگ كه بوم نقاشی شان مملو از رنگ های طوسی و مشكی است از بوی گند نفرت تا طوفان نابرابری های ییگانه منزجرم. امروز قلم هم یارای نوشتن نمیدهد. امروز آسمان هم دل گرفته تر از همیشه نای گریستن و رها شدن را ندارد, زندگی زیباست… دروغ است… اما نه.. زندگی چه واژه ی بی معنایی .
به عادت همیشگی از نكبت خواب بر خواستن و دوباره چشم به حقیقت دوختن. حقیقتی كه هیچ چیز نیست جز دیواره های ریخته ی یك خانه ی متروك. دلم برای ابادی های نیافته بس گرفته. دلم برای بوی هیزم و گرگ بیابان عجیب تنگ است. من به هیچ کجا تعلقی ندارم. نه به اكنون و نه به فردای نیامده, و نه به گذشته ی از دست رفته ی كودكی هایم. و نه حتی به این كلماتی كه حرفی برای گفتن ندارند و سنگینی این برگه ی نحیف شده اند.
سزارین ادبی بوده ها
نظرات
متن
جای خالی بابا جون7 اکتبر 2010 @ 06:09
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر
روح پاکت با امیر المومنین محشور باد
خانه قبرت از الطاف خدا پر نور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر
خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد
پ. ن : دلتنگتونم بابا جون مهربونم . میدونم مثل شما پدر شوهر دیگه نیست …
نظرات
متن
عشق من خیلی دوست دارم7 اکتبر 2010 @ 05:43
عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم
دو ر از چشات هر گز اروم نمیشم
عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه
تنهام نزار تا بی تو دنیام از هم نپاشه
تنهام نزار تا بی تو دنیام از هم نپاشه
از من نگذر نمیتونم
چون وابستس به تو جونم
محتاجم به نفسهاتو
اخه دور از دستات تو زندونم
چه فاز بدیه وقتی میگم دوست دارم . میگه نه !!!!
نظرات
متن