خوشحالی من در تنهایی7 مارس 2010 @ 16:40
من دو ماهی میشه که مامان شدم و همش منتظر این لحظه که وقتی دست پسرم و میگیرم خودش سرشو بیاره بالا
مامان عاشقته
نظرات
متن
خوشحالی من در تنهاییمن دو ماهی میشه که مامان شدم و همش منتظر این لحظه که وقتی دست پسرم و میگیرم خودش سرشو بیاره بالا
مامان عاشقته
نظرات
متن
3 – بهمن – 88من بغض شکسته خورشیدم
در یک نیم روز زمستان!
ناقوسها ده بار نواخته شدند
من بدنیا آمدم و گریستم.
از وحشت برهنگی و بی آیندگی!
مادر غمگنانه به چشم های اشک آلودم نگریست و گفت :
گریه نکن دخترم، گرچه زمستان است.
ولی تا بهار راهی نیست.
و اکنون در آستانه سالی دیگر
که جای پای زمان را بیرحمانه بر چهره ام حس میکنم
زمانی که آنرا زندگی نکرده ام!
در مقابل شمع هایی
که در انتظار خاموشی به تردید پنهانم می نگرند!
من هنوز در کوره راههای زمستانی بی پایان
راه بهار را می پیمایم
و بغض شکسته خورشید را
با امیدی روشن فریاد می زنم:
بهار کجایی؟
بهار شکوفه ها
بهار آرزوهایم
سوم بهمن هشتاد و هشت
Kl
نظرات
متن