شاخه گل شکسته31 دسامبر 2008 @ 12:06
خستگی را چنان حس میکنم که بی تو توان حرف زدن هم ندارم
خودخواهی
مقرور
بی درک
منم تنها
صحبتی بین ما نیست
کنده شدن پوستت را بارها و بارها دیده ام
باز میخواهی پوست بی اندازی؟
تنهایم میگذاری
من میروم
توان حرف زدن را ندارم
من آغوش گرم میخواهم و تو آن را از من دزدیده ای
قبلا ٌ تر ها خرجش کرده ای
من به ته مانده هم راضیم
من گرسنه هستم
جوانیم کو؟
آینه توان دیدنم را ندارد ! چند وقتی شده آن را ندیدم
عشق را رسیدگی کرده ام اما میدانم خوشبختی فرزند ناخلف حماقت است
من در این زیبایی ها گل شکسته و رنگ پریده ام را میبینم که از ساقه جدا شده به امید پرواز
سختی برای مدتی در من را شکسته … شکسته بند میخواهم و نوازشش را که من را تنها رها نکند
خبر خوب ندارم . منتظرم . همین

نظرات
متن
مرگ تدریجی31 دسامبر 2008 @ 11:55
تنهایی را تجربه کرده ایم
ثانیه ها را کشته ایم
کاش قدر این لحضات را می دانستیم
من مقصر نبودم
ناگهان شیشه از دست من افتاد
ناگهان دوباره تنها شدم
بی ما
بی او
من و من
نظرات
متن
یک روز پر از عیدی31 دسامبر 2008 @ 11:14
با آرامبخش شروع شد
من و تنهایی من
من و یک گل کوچک که آرامشم را برای او میخواهم
من مقصر بوده ام و تنهایی را با خودم راندم
من را فراموش کنیم ، به ما میرسیم
ما چگونه شروع شد؟
یادگاری مانده ، از آن روز . یک عکس
تا به حال سختی را اینگونه نبلعیده بودم
نظرات
متن
یک سالگی23 دسامبر 2008 @ 22:38
سخت بود…سخت…خیلی!!!
اولین بار بی شرم ، بی ترس و دلهوره گرمای توراحس کردم . کاملا ٌ خاطرم هست و من همیشه به یادش دارم.
من بودم و تو ، پر از اشتیاق
و آغوشت
که ناجور مرا به آن عادت داده ای…
کافی است دلم گرفته باشد و به آن پناه ببرم…
کافی است سر روی شانه هایت بگذارم…
کافی است دستانت را دورم حلقه کنی…
کافی است صدای قلبت را بشنوم…
تا آرام شوم… تا آرامش تک تک ذرات وجودم را پر کند… تا دیگر از هیچ چیز نهراسم….تا……
عجیب است ولی این دست ها و این آغوش را انگار سالهاست که می شناسم!!!
برای تنها کسی که بهش احتیاج دارم و صمیمانه دوستش دارم
نظرات
متن