احساس خفگی
12 مارس 2011 @ 06:01

من با خودم همیشه فکر میکردم که وقتی بزرگ بشم خیلی خوب زندگی میکنم . فکر میکردم با شوهرم تصمیم میگیریم و به یک خانه در حومه شهر میرویم . بچه دار میشویم و بعد ناگهان تصمیم میگیریم در خارج از ایران زندگی کنیم . فکر میکردم من هم در زندگی نقش دارم . فکر میکردم که من هم میتوانم حرف بزنم نه اینکه . به زور در جایی در یک اتاق همیشه 3 نفری زندگی کنم و…

یک سال از تبعید من در این خانه میگذرد . سریال برره که میبینم دوست دارم مثل جان نثار برای این خانه الغاب بیآورم . ای زندان آلکاترا، ای زندان بی نرده . ای قفس .ای خانه اتاقی ، ای اراده من.

حالم از همه چیز بهم میخوره . دارم از شدت خستگی در این خانه از همه بیزار میشوم . میدونم دوست داری من به بهترین شیوه زندگی کنم اما الان همه ما روی … دایورتیم . فشارم روی 100/200 داره سیر میکنه و خودم هم توی فضا هستم . یک سال شد . یک ساله که من دارم بلا تکلیف زندگی میکنم

یک ساله اینجا هستم ، حرف میخورم ، دم نمیزنم ، دارم اون جور که بقیه میخوان زندگی میکنم . دارم آسته میرم و آسته میآم . دارم توی خونه یکی دیگه به اسم خونه خودم زندگی میکنم . دارم قرارهام و جای دیگه میزارم و فقط اینجا زندگی میکنم . دارم پرده هارو به خودم میقبولونم . دارم با رنگ اتاق کنار میام . دارم مثل آدمهای شاد خودم و نشون میدم و فیلم بازی میکنم .

یعنی ممکنه یک روزی به این روزها قبطه بخورم؟

 

 

 

20اسفند89


یک نظر
متن
آنروزها
6 مارس 2011 @ 05:10

یک جا خوندم .دوسش داشتم . نگهش داشتم .

 

هیچ شده به دنیا بیایی

روی تختخوابی با زاویه نود درجه

و انگشت هایت از دهان پرنده ای نیمه جان

سر زا بروند در سقف خانه ای

که خزر از سقفش

توفان می شود؟

چه اشکالی دارد

این هم سوالی است برای خودش

چرا این روزها لحن حرف هایت

اینقدر زور می زند؟

فراموشکار شده ای!

یادت نیست؟

آنروز

رگ به رگ شده بودی روی خودت؟

روزها را دو تا دو تا می شمردی؟

با همه اردک های حوض دعوا می گرفتی

سرِ قرص های جلوگیری؟

جلویت را نگرفته بودم

برای مداد رنگی ها

کفن دوخته بودی رفته بود پی کارش

آنوقت سلامت چه رنگی می شد؟

بهانه نیاور

به من که می رسی

همیشه رنگت پریده است

مار خوش خط و خال پلاستیکی

نیشش

بکارت دختر طوبی خانم را برده

این هم برایت مهم نیست؟

چقدر همه چیز طبیعی برایت مهم نیست

اصلاً ولش کن

برو برای لیوان بالای تخت کمی آب بیاور

عطش کرده ملافه

پس می رود از رویم روی دیوار

رویم به در و دیوار تا کی؟

سرسام گرفتم

از بس هیچ کس را با تو اشتباه نگرفتم

من هم آدمم

روی بستنی قیفی گریه نمی کنم … باشد

اما نمی شود شهرزادِ یک شب باشم؟

هزار و یک شب بیاید و برود

پوست بکشم روی استخوان

برای کابوس هایم چند بار لالایی بخوانم؟

هنوز فکر می کنی

دلم برایت مثل سیر و سرکه می جوشد

جوشانده بیاور

من کارم تمام است

به زودی همه سیگنال هایم

در سیفون توالت فرنگی می میرند

و دستخط یادگاری ام را توی دفترت که می خوانی

هی به خودت فشار می آوری

این زن چاق

چقدر برایم آشنا است

او را کجا از آغوش بردم


نظرات
متن
فرصتی نمانده ، بیا همدیگر را بغل کنیم
6 مارس 2011 @ 02:53

ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﻴﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﻴﻢ

ﻓﺮﺩﺍ

ﻳﺎ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

ﻳﺎ ﺗﻮ ﭼﺎﻗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﻫﯽﺷﺴﺖ

…ﻫﻤﻴﻦﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ

ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﺭﺳﻴﺪﻩﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ

ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻴﺎﻳﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ

ﺍﺻﻼ

ﺍﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻥ

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﭘﺎﻟﺘﻮی ﭘﻮﺳﺖ ﭘﺸﺖﻭﻳﺘﺮﻳﻦ

ﭘﻠﻨﮕﯽ ﺷﻮﺩ

ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﺩ ﺩﺭ ﺩﺷﺖ ﻫﺎی ﺩﻭﺭ

…ﺁﻥﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﻋﺼﺎها

ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﮔﺮﺩﻧﺪ

ﻭ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ…

ﺯﻣﻴﻦ…

ﻧﻪ

ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺗﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺧﺪﺍ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﻳﺪ

ﺩﺭ ﺁﻳﻨﻪ ﺑﻨﮕﺮﺩ

ﺷﺎﻳﺪ

ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺩﻳﮕﺮی ﮔﺮﻓﺖ

و شاید به جای من کس دیگری آفرید ( خلق کرد )

 

 

 

 

 

 

 

من خیلی وقتها در این زندان بی نرده تنها میشوم ، از خلقت خودم نا راضی هستم . من

 

 

پاییز – 89


نظرات
متن
دوستت دارم
6 مارس 2011 @ 02:46

نمی‌توانم پنهان کنم

عاشقانه‌ای را زیرِ پیراهن‌ام

که نهفتنش یعنی

انفجارِ من

پس چگونه در میدان‌های شهر

…فریاد بر نیاورم:

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

 

 

دوستم داشته باش


نظرات
متن
موسیقی و معنویت؛ میراث لالایی‌های مادرانه
11 فوریه 2011 @ 00:22

پیشینه‌ی پیوند هنر موسیقی و حس معنویت را انگار بایستی در روابط مادر-جنینی ِ انسان کهن جستجو کرد. این را پروفسور «ریچارد پارنکات»؛ از منابع ذی‌صلاح بین‌المللی در حوزه‌ی ریشه‌های موسیقی انسان، می‌گوید

 

1

پروفسور پارنکات می‌گوید هرچند اصولِ اساسی موسیقی، ریشه در متون کهن فرهنگی دارد؛ اما می‌دانیم که عملکرد بنیادین هنر موسیقی را بایستی در اجتماع آدمی جست؛ چراکه موسیقی، قادر به تعدیل هیجانات گروهی بوده و خصوصاً احساس لذت و روحیه‌ی معنویِ افراد را برمی‌انگیزد. ارتباط وجوه گوناگون نواهای موسیقایی، نظیر ملودی، ریتم و شاکله‌ی آهنگ با بدن انسان، مسأله‌ای جهان‌شمول است. اما وی اضافه می‌کند که یکی از بزرگترین پرسش‌هایی که همچنان ذهن موسیقی‌شناسان را به خود مشغول داشته؛ فهم نحوه‌ی آغاز موسیقی در پهنه‌ی تاریخ آدمی‌ست.

وی می‌گوید: «برخی پژوهش‌گران گمان می‌کنند که موسیقی به‌واسطه‌ی ترویج حس بقا در جوامع گروهی، گزینش جفت و یا نحوه‌ی فراگیری‌ِ مهارت‌های کهن ِ انسانی آغازیدن گرفت. اما راستش را بخواهید؛ ما اصلاً از محیط زیست انسان‌های نخستین و رفتارهایشان چیز زیادی نمی‌دانیم تا بشود این فرضیات را به‌شکل رضایت‌بخشی ارزیابی نمود. من فهمیده‌ام بهتر است که به فرضیات موجود در خصوص ریشه‌های موسیقی نظیری بیفکنیم و آنان را بر اساس نحوه‌ی پیش‌بینی‌شان از عملکردهای ظاهراً جهان‌شمول موسیقی، کیفیات حسی و سیمای ساختاری این هنر ارزیابی کنیم».

وی در ادامه می‌افزاید: «راز اصلی موسیقی، نحوه‌ی برانگیزش ِ هیجانات قوی در آدمی؛ بدون هیچ‌گونه ویژگی‌های سازگارانه‌ی آشکار [با محیط]، یا فایده‌ای برای شخص شنونده است. ما بدون موسیقی هم می‌توانیم زنده بمانیم و نسل‌مان هم آسیبی نمی‌بیند؛ اما مثلاً بدون غذا و جفت‌گیری چنین امری شدنی نیست. راز دیگر این هنر؛ هم‌خوانی‌اش با احساسات روحانی‌ست. توان عکس‌العمل، در حدود 50 تا یکصدهزار سال پیش در آدمی به‌وجود آمد و وی را کنجکاو خاستگاه و ریشه‌اش گرداند. اما چرا خدایان و ارواح، در بسیاری از فرهنگ‌های بشری، صاحب‌شخصیت‌اند و چرا با موسیقی در ارتباطند؟».

پروفسور پارنکات می‌گوید که یکی از بحث‌برانگیزترین دعاویِ مطرح‌‌گشته این است که موسیقی، بر پایه‌ی «لالایی»‌ استوار است؛ شکلی جهانی از ارتباطات متقابل ِ صوتی و حرکتی، مابین مادران و کودکان‌‌شان، که احتمالاً در حدود یک تا دو میلیون سال پیش؛ و به‌دنبال افزایش ابعاد فیزیکی ِ مغز و کاهش دوره‌ی بارداری انسان به‌وجود آمده است. مادامی‌که کودکان، به‌شکلی فزاینده ظریف‌تر می‌شدند؛ ارتباطات مادر-فرزندی نیز از اهمیت بیشتری برای بقای کودک نوباره، برخوردار می‌شد. پروفسور پارنکات می‌گوید:

«ریشه‌ موسیقی و حس معنویت، احتمالاً وابسته به ادراکات پیشازبان‌شناختی ِ ضمیر ناخودآگاه مادران بود؛ حال‌آنکه ریشه‌ی واژگانِ پراحساس به‌کاررفته در لالایی‌ها، گویا به پیش از تولد نوزاد بازمی‌گشته: در ارتباطات مابین صدا و الگوهای حرکتی ِ موجود در بدن مادر هنگام دوره‌ی بارداری و نیز احساسات هورمو

ن‌انگیخته».


نظرات
روابط والدین و فرزند · سلامت · متن
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست
10 فوریه 2011 @ 06:31

خشونت، گاهی حتي یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته …
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده …
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون… فلان لباس را نپوش چون…است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود
خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت وهیچ وقت ترمیم نمی شود

اين متن با ايميل بدستم رسيده و نمي دانم نويسنده آن كيست

اما هر كه هست و هر كجا هست خدايا به سلامت دارش


نظرات
متن
انگار که نه انگار
2 فوریه 2011 @ 08:00

حس کسی را دارم
که دلش میخواسته
عزیز دلش
یک شبی
نیمه شبی
بلند شود و یواشکی برود
سر دفتر خاطراتش؛
سرک بکشد میان تمام صفحات
و برسد به خودش
که میان اینهمه خاطره
هی آمده و رفته
و تمام نشده

همه را یواشکی بخواند
و یواشکی بغض کند
و یواشکی ببارد
بعد هم آرام
زیر بعضی جملات را خط بکشد
- محض نشانه –
که بفهمم
آمده
دیده
خوانده
و همه چیز را فهمیده

بعد هم دفتر را ببندد و بگذارد سر جایش
انگار که نه انگار


2 نظر
متن
تولد من در سال 1389
23 ژانویه 2011 @ 20:02

Today is my birthday
Ten years old my best over

 

 

SAMSUNG DIGITAL CAMERA

رها در باد و من و من

یک سال دیگر گذشت و چه پر ماجرا بود . کاش کم کمکی اتفاق های بد کمتر بود و کاش جدایی و سفر نداشت . اما …

یک سال جدید در راه است . من می مانم و ما . برای خودم بهتربنهارا آرزو میکنم


نظرات
متن
من كي هستم؟!
16 دسامبر 2010 @ 20:01

 

 

 

من« دوشيزه مكرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يك سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم
من «والده مكرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شركت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي كنند
من «همسري مهربان و مادري فداكار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حكم قاضي دادگاه خانواده قبول مي كند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط صد هزار تومان ، بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با كاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يك شيء آركائيك مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيك تيك از من عكس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي كند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يك مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نكرده بودم.
من «زنيكه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذكرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پاركينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي كنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محكم مي كنم و نوه ام خجالت مي كشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم… به آنها مي گويد من خدمتكار پير مادرش هستم.
من «يك كدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و كمربندش را روي شكم برآمده اش جابه جا مي كند.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بكند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم كوچولو، عروسك، ملوسك، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و…» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه كتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در محاوره ي ديرپاي اين كهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مكاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لكاته و…» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «كنيز» شما معرفي مي كند..
من كيستم؟


2 نظر
متن
نمیشناسمت
21 نوامبر 2010 @ 06:44

نمیدانم گنجشکها که شبیه هم هستند چگونه همدیگر را میشناسند
ونمیدانم چند نفر شبیه من هستند
که تو دیگر مرا نمیشناسی
گنجشکها رانمیدانم
ولی تو خودت را به نمیشناسمت زده ای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیگر بی آرامشی درونی در من موج میزند  . کمک

تهران – آبان 89


نظرات
متن